مردي شق و رق و عصا قورت داده با غبغب هفت طبقه و موهاي ژل خورده اي كه مثل چراغ چشم را مي زد ، درون كت و شلواري كه با خط اتويش مي شد خربزه قاچ كرد ، با هزار و يك كنايه اين نكته را به بنده تحميل كرد كه ليسانس ادبيات فارسي از دانشگاه تهران دارد و كلي طول و تفضيلات ديگر از همين قبيل كه البته خدا عالمست كه راست مي گفت يا نه . من هم كه آدمي دهانبينم از شادي توي دلم قند آب شد و با دم گربه سيصد وسي وسه گردو شكستم. گفتم : " كچل از خدا چه مي خواهد دو تا زلف رعنا !" خدا برايم رساند . خلاصه چند دقيقه اي در حال نشخوار كردن اين شوق غير منتظره بودم و كبكم حسابي خروس مي خواند كه ناگهان ورق بر گشت ، بگين چرا ؟
به اين مناسبت كه كور خوانده بودم و يك خيال باطلي بود كه فكر مي كردم يك ادبيات چي قهاري پيدا كرده ام تا بلكه آن سؤالي را كه ساليان سال در گلويم گير كرده بود پاسخ بدهد . چرا كه تا خواستم لب به سؤال باز كنم با نگاهي به قيافه شِلنگ شِلنگ من يك سطل آب پاكي روي دستم ريخت و با چهره اي اَجق وَجق و درهم و برهم به اضافه مقدارقابل توجهي تمسخر گفت : " من فقط و فقط با ليسانس به بالا هم كلام مي شوم نه توي بزمچه " من كجا و تو كجا . از اين جواب پرعتاب گرچه جاي خربستنم را دانستم و آن اشتياق زنجيره پاره كنم در نطفه خفه شد؛ اما باز دلم رضايت نداد كه به همين سادگي عطايش را به لقايش ببخشم و قيدش را بزنم . آخه براي من پشت كوهي بي سواد ، وصال يك ليسانس ادبيات شدن كم چيزي نبود لذا كانال را عوض كرده با عِزوجِز و جِلِذ و ِولِذ ي تمام عيار با غريبانه ترين نه نه من غريبم ها به دست و پايش افتاده گفتم : " محض رضاي خدا آقايي كن ، سؤال چندين و چند ساله ام را كه چند سالست در ولايت من يعني در پشت كوه بي جواب مانده پاسخ گو باش ." غرولند كنان بانگاهي كه خر به نعلبندش مي اندازد گفت : " بابا تو چه زگيلي هستي " و حق به جانب جيغ كشيد كه بگو و خلاصم كن . گردن شكسته تراز گوسفند قرباني گفتم :" از ماست كه بر ماست يعني چه ؟ "
با دو سرفه ساختگي سينه را صاف كرد و همراه با چهارمن اِهِن و تلُپ گفت : "واقعاً كه دست هر پشت كوهي را از پشت بسته اي . هنوز سي وسه سال ديگه بايد بري و اتل متل توتوله ، گاوحسن چه جوره بازي كني ، اي بچه ! گفتم : من هر كه هستم و هرچه هستم از اسب افتادم از اصل نيفتادم . سوز كلام غريبانه ام ترحمش را برانگيخت . دوباره مراتب و مراحل سرفه نمودن و سينه صاف كردن را به جا آورد و گفت :" مفسرين و مؤلفين ، تفسير بسيار بسيار عريض و طويلي از اين شعرعظيم كه مرحوم محمود خراسان سبزواري دولت آبادي صاحب كتاب كليله آن را در هزار و پانصد و سي سال پيش يعني قرن هشتم هجري سروده ، نوشته اند و آن اين كه به مردم دنيا ، پدرانه و دلسوزانه نصيحت مي كند كه هميشه سعي كنيد ماستي را مصرف كنيد كه خودتان ساخته ايد و محتاج دست كشورهاي ديگر نشويد كه هر كشوري كه استقلال نداشته باشد و خودكفا نباشد نابود مي شود . اين شعر دراجتماع انسان محشر به پا مي كند و بار اخلاقي بسيار عظيمي دارد كه عاقلان دانند .
از خنده چنان تركيدم كه روده هايم توي شكمم تكه تكه شدند و غش غش زدم زيرخنده ، دوپا داشتم ، دوپاي ديگرهم قرض كردم و فلنگ را بستم . با شتابي هرچه تمامتر رفتم وزارت علوم تا به خاطر چنين ليسانس هاي نابغه اي كه آن وزارت تحويل اجتماع مي دهد به ايشان تبريك بگویم. 
منصوری
داستان كوتاه