امير عاملي، شاعر و خوشنويس متعهد [1] كشورمان در پاسخ به جنجال‌هاي اخير پيرامون پخش دعاي ربناي شجريان شعري سروده و به طور اختصاصي براي خبرگزاري فارس [2] ارسال كرده است.

در پاسخ به منافقاني که مي‌خواهند با صداي سوخته‌ شجريان مردم ايران را تحقير ‌كنند؛ مردمي كه سرافراز و عاشقند مردمي كه از جنس شقايقند.

شجریان زرد است

گم شدي آوازه خوان پير ما
گم شدي آخر به زير دست و پا
كرد بيگانه تو را ابزار خويش
خود شدي تا نور حق ديوار خويش
ربنايت چون خودت از ياد رفت
خيل شاگردان، هلا! استاد رفت
رفته‌اي از پيش ماها دور حيف
در سر پيري شدي مغرور حيف
مطرب عهد شبابم بوده‌اي
مزه نان و كبابم بوده‌اي
خوب مي‌خواندي صدايت خوب بود
بعد تاج اصفهان مطلوب بود
مي‏زدي چه چه براي شيخ و شاب
با نواي تار و تنبور و رباب
هست ساز اينك ولي آواز نيست
يك در گوشي به سويت باز نيست
تا نپيوندي عزيزم بر زوال
كاشكي بودي مريد اعتدال
مكر آمريكا تو را منفور كرد
زرق و برق غرب چشمت كور كرد
چونكه پيراهن دو تا شد بد شدي
مثل آن مطرب كه بد مي‌زد شدي
«سايه»ات فرموده بود آوازه‌خوان
كه مريد پيردل باش و بمان
ليك ‌اي مطرب دريغا كه غرور
كرد از مردم تو را صد سال دور
وقت پيري ناز كردي با همه
ناز را آغاز كردي با همه
ناز كم كن سوي ملت باز گرد
كم بگو ازيأس اي استاد زرد

-----

1.

2. http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8906010841

 

ویرایش : اما جواب شعر بالا رو خانم مریم رسول زادگان اینچنین سروده:

چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش از حقیر ( مریم رسول زادگان ) به این شاعرنمای نون به نرخ روز خور

گم نخواهد شد صدای ِ ناز من *** چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است*** این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود *** روزه ی دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم *** من خود آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید *** حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود *** پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی *** جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد *** ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی . مرده ای*** چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان است تا روی رو به زوال *** هرکه شد خارج ز مرز اهتدال

قدر “سایه” می شناسی ای عدو؟ *** او که هجرت کرد از رفته بر او

سایه خورشید است در این آسمان *** گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه ی من شد دل پیر و جوان *** معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم *** نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد *** ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است *** بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس *** کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم *** بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد *** آگهی شعرت به کین ،همساز شد

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو *** رو ره عشق مرا ای دل بپو

********

اما غزلی از حافظ:







دوش می​آمد و رخساره برافروخته بودرسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبیجان عشاق سپند رخ خود می​دانستگر چه می​گفت که زارت بکشم می​دیدمکفر زلفش ره دین می​زد و آن سنگین دلدل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریختیار مفروش به دنیا که بسی سود نکردگفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ تا کجا باز دل غمزده​ای سوخته بودجامه​ای بود که بر قامت او دوخته بودو آتش چهره بدین کار برافروخته بودکه نهانش نظری با من دلسوخته بوددر پی اش مشعلی از چهره برافروخته بودالله الله که تلف کرد و که اندوخته بودآن که یوسف به زر ناسره بفروخته بودیا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود