خدا، موفقيت، هدف، شكست ...

 

گفتم: خسته ام

 

گفت: ازرحمت خدا نا اميد نشويد

 

گفتم: انگار مرا فراموش كرده ای؟

 

گفت: مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.

 

گفتم: تا كی بايد صبركرد؟

 

گفت: توچه ميدانی! شايد موعدش نزديك باشد.

 

گفتم: توبزرگی ونزديكيت برای من كوچك خيلی دوره! تا آن زمان چه كنم؟

 

گفت: كارهايی كه گفتم انجام بده وصبركن تا خدا خودش حكم كند.

 

گفتم: توخدايی وصبور! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است… يك اشاره كنی تمامه

 

گفت: شايد چيزی كه تودوست داری به صلاحت نباشد

 

گفتم: انا عبدك الذليل الضعيف چگونه دلت می آيد؟

 

گفت: خداوند نسبت به همه مردم رئوف است.

 

گفتم: دلم گرفته

 

گفت: مردم به چه دل خوش كردند؟

 

گفتم: اصلا بی خيال، توكلت علي الله

 

گفت: خداوند آنهايی را كه توكل ميكنند دوست دارد

 

گفتم: خيلی چاكريم ولي اين بارانگارگفتی حواست و خوب جمع كن، درسته؟

 

گفت: بعضی مردم خدا را فقط به زبان عبادت ميكنند.

 

 گفتم: چقدراحساس تنهايی ميكنم

 

گفت: من كه نزديكم

 

گفتم: توكه هميشه نزديكی من دورم، كاش ميشد به تو نزديك شوم

 

گفت: خدا برای بنده اش كافيست

 

گفتم: دربرابراين همه مهربانيت چه كنم؟

 

گفت: خدا نسبت به مومنين مهربان است

 

گفتم: غيرازتوكسی را ندارم

 

گفت: ازرگ گردن به انسان نزديك ترم

 

گفتم: …

 

گفت: ……

 

 

¬     وقتی احساس ميكنی قابل بخشش نيستی برای شرم گناههايت

                به ياد داشته باش دوست من خدا ميتواند

 

¬     وقتی فكرميكنی همه چيزپنهانست وهيچكس نميتواند درونت را ببيند                                        

                به ياد داشته باش دوست من خدا ميتواند

        

¬     وقتی به بن بست ميرسی و فكرميكنی هيچكس صدايت را نميشنود

                به ياد داشته باش دوست من خدا ميتواند

 

¬     وقتی فكرميكنی كسی نميتواند به توواقعی درونت، عشق بورزد

                به ياد داشته باش دوست من خدا ميتواند

 

از ماست که بر ماست!!!

     مردي شق و رق و عصا قورت داده با غبغب هفت طبقه و موهاي ‍ژل خورده اي كه مثل چراغ چشم را مي زد ، درون كت و شلواري كه با خط اتويش مي شد خربزه قاچ كرد ، با هزار و يك كنايه اين نكته را به بنده تحميل كرد كه ليسانس ادبيات فارسي از دانشگاه تهران دارد و كلي طول و تفضيلات ديگر از همين قبيل كه البته خدا عالمست كه راست مي گفت يا نه . من هم كه آدمي دهانبينم از شادي توي دلم قند آب شد و با دم گربه سيصد وسي وسه گردو شكستم. گفتم : " كچل از خدا چه مي خواهد دو تا زلف رعنا !" خدا برايم رساند . خلاصه چند دقيقه اي در حال نشخوار كردن اين شوق غير منتظره بودم و كبكم حسابي خروس مي خواند كه ناگهان  ورق بر گشت ، بگين چرا ؟

   به اين مناسبت كه كور خوانده بودم و يك خيال باطلي بود كه فكر مي كردم يك ادبيات چي قهاري پيدا كرده ام تا بلكه آن سؤالي را كه ساليان سال در گلويم گير كرده بود پاسخ بدهد . چرا كه تا خواستم لب به سؤال باز كنم با نگاهي به قيافه شِلنگ شِلنگ من يك سطل آب پاكي روي دستم ريخت و با چهره اي اَجق وَجق و درهم و برهم به اضافه مقدارقابل توجهي تمسخر گفت : " من فقط و فقط با ليسانس به بالا هم كلام مي شوم نه توي بزمچه " من كجا و تو كجا . از اين جواب پرعتاب گرچه جاي خربستنم را دانستم و آن اشتياق زنجيره پاره كنم در نطفه خفه شد؛ اما باز دلم رضايت نداد كه به همين سادگي عطايش را به لقايش ببخشم و قيدش را بزنم . آخه براي من پشت كوهي بي سواد ، وصال يك ليسانس ادبيات شدن كم چيزي نبود لذا كانال را عوض كرده با عِزوجِز و جِلِذ و ِولِذ ي تمام عيار با غريبانه ترين نه نه من غريبم ها به دست و پايش افتاده گفتم : " محض رضاي خدا آقايي كن ، سؤال چندين و چند ساله ام را كه چند سالست در ولايت من يعني در پشت كوه بي جواب مانده پاسخ گو باش ." غرولند كنان بانگاهي كه خر به نعلبندش مي اندازد گفت : " بابا تو چه زگيلي هستي " و حق به جانب جيغ كشيد كه بگو و خلاصم كن . گردن شكسته تراز گوسفند قرباني گفتم :" از ماست كه بر ماست يعني چه ؟ "

    با دو سرفه ساختگي سينه را صاف كرد و همراه با چهارمن اِهِن و تلُپ گفت : "واقعاً كه دست هر پشت كوهي را از پشت بسته اي . هنوز سي وسه سال ديگه بايد بري و اتل متل توتوله ، گاوحسن چه جوره بازي كني ، اي بچه ! گفتم : من هر كه هستم و هرچه هستم از اسب افتادم از اصل نيفتادم . سوز كلام غريبانه ام ترحمش را برانگيخت . دوباره مراتب و مراحل سرفه نمودن و سينه صاف كردن را به جا آورد و گفت :" مفسرين و مؤلفين ، تفسير بسيار بسيار عريض و طويلي از اين شعرعظيم كه مرحوم محمود خراسان سبزواري دولت آبادي صاحب كتاب كليله آن را در هزار و پانصد و سي سال پيش يعني قرن هشتم هجري سروده ، نوشته اند و آن اين كه به مردم دنيا ، پدرانه و دلسوزانه نصيحت مي كند كه هميشه سعي كنيد ماستي را مصرف كنيد كه خودتان ساخته ايد و محتاج دست كشورهاي ديگر نشويد كه هر كشوري كه استقلال نداشته باشد و خودكفا نباشد نابود مي شود . اين شعر دراجتماع انسان محشر به پا مي كند و بار اخلاقي بسيار عظيمي دارد كه عاقلان دانند .

    از خنده چنان تركيدم كه روده هايم توي شكمم تكه تكه شدند و غش غش زدم زيرخنده ، دوپا داشتم ، دوپاي ديگرهم قرض كردم و فلنگ را بستم . با شتابي هرچه تمامتر رفتم وزارت علوم تا به خاطر چنين ليسانس هاي نابغه اي كه آن وزارت تحويل اجتماع مي دهد به ايشان تبريك بگویم.

رکسانا صابری آزاد شد!!!

روز شنبه (۲۹ فروردین)، دادگاهی در ایران رکسانا صابری، خبرنگار ایرانی – آمریکایی را به جرم جاسوسی برای آمریکا به هشت سال زندان محکوم کرد. باراک اوباما، رئیس جمهور آمریکا این خبر را به‌شدت مأیوس‌کننده خواند.

 رکسانا صابری در آمریکا به‌دنیا آمده و در ایالت داکوتای شمالی در شهر فارگو بزرگ شده است. پدرش رضا صابری ایرانی، و مادرش آکیکو، ژاپنی است. رکسانا تابعیت مضاعف ایران و آمریکا را دارد. او ۱۲ سال پیش در سال ۱۹۹۷ به مقام ملکه‌ی زیبایی ایالت داکوتای شمالی رسید.این ملکه‌ی زیبایی، سپس راه تحصیلات عالی در پیش گرفت و در رشته‌های خبرنگاری و روابط بین‌الملل به تحصیل پرداخت و در هر دو رشته فارغ التحصیل شد. 

                     رکسانا صابری                  خاتمی                      

رکسانا صابری بیش از شش سال است که در ایران زندگی می‌کند. سازمان گزارشگران بدون مرز اعلام کرده‌اند که او از سال ۲۰۰۲ تا سال ۲۰۰۶ به عنوان خبرنگار آزاد، در ایران فعالیت می‌کرده است. همکاری او با رسانه‌هایی چون رادیوی آمریکایی "ان پی آر"، شبکه‌ی تلویزیونی فوکس در آمریکا و تلویزیون بی‌بی‌سی در بریتانیا بود. صابری همچنین در تهران در دانشگاه در رشته زبان فارسی و فرهنگ ایران تحصیل می‌کند.

او در سال ۲۰۰۵  در مورد سقوط  و اصابت هواپیمای نظامی ایران به یک برج ده طبقه در تهران و مرگ ۱۰۰ نفر در اثر این حادثه خبر داد. یک سال بعد او بود که خبر مخالفت شورای نگهبان را با حضور زنان در استادیوم‌های ورزشی به گوش شنونده‌های رادیوهای آمریکا رساند.

در ژانویه سال جاری میلادی رکسانا صابری در ایران دستگیر می‌شود. در ابتدا او را متهم می‌کنند که او مشروبات الکلی خریداری کرده است. بعد اتهام او فعالیت خبرنگاری بدون مجوز می‌شود و سرانجام دادستان این پرونده، این زن ۳۱ ساله را متهم می‌کند که زیر عنوان خبرنگاری ، برای دولت آمریکا جاسوسی می‌کرده است؛ اتهامی که می‌تواند در جمهوری اسلامی ایران به صدور حکم اعدام منجر شود.

پدر رکسانا صابری اعلام کرده است که دخترش از سال ۲۰۰۶ میلادی به بعد دیگر در زمینه‌ی خبرنگاری فعالیتی نکرده، زیرا بدون کارت خبرنگاری به دست آوردن اطلاعات ناممکن است. او گفته‌است که دخترش در این اواخر، رویدادهای ادبی و فرهنگی در ایران را دنبال می‌کرد و می‌خواسته کتابی در مورد فرهنگ و ادب ایران بنویسد و سپس به آمریکا بازگردد.

پدر رکسانا صابری از آیت‌الله خامنه‌ای تقاضا کرده که به‌خاطر شرایط روحی نامساعد دخترش او را از زندان آزاد کنند. پدر و مادر رکسانا بر این نظرند که دخترشان قدرت تحمل زندان را ندارد و زن جوان و خوش اندامی که میکروفن در دست و چارقدی برسر، با نگاهی جدی، چهار سال تمام به دوربین فیلمبرداری خیره می‌شد و از ایران خبر می‌فرستاد اکنون در زندان مخوف اوین در هم می‌شکند.

پس از سه ماه جنجال خبري درباره بازداشت ركسانا صابري،سخنگوی قوه قضائیه خبر آزادی وي را تائید کرد و گفت :دادگاه تجدید نظر حکم رکسانا صابری را لغو کرد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دولت، "حکم صادره در خصوص رکسانا صابری در مرحله تجدید نظر لغو شده است و با استناد به ماده دیگری از قانون مجازات اسلامی به دوسال حبس تقلیل یافت که این مجازات نیز به مدت 5 سال تعلیق شده است.

رييس جمهور سي ام فروردين در نامه اي به دادستان تهران خواستار رعایت قسط و عدل در رسیدگی به اتهامات "رکسانا صابری" شده بود.

 

صدای سخن عشق

   سخن عشق را در عمق نگاهت خواندم...

و صدای محبت را در کوچه باغ آشنایی مان شنیدم

برایت گریستم...

و به یادت خندیدم...

و به نشانه وفاداری دفترم را به نامت نوشتم...

و نامی به اندازه عشقت برایت برگزیدم...

و آن را به صفای دلم پیوند زدم...

پژواک افسرده صدایم را به گوشت رساندم

تا تو را بیابم ولی نه...

انگار هنوز عشقم به صداقت باران و به پاکی آب نرسیده است

تا قناریهای خوش آواز دلت شعر وصال برایم بخوانند.

 

فردایی سترگ در راه است!

  سرانجام تقويم به آخرين روزهای سال رسيد... چه زود؟!! شايد هم چه د ير...

 اين روزها که از لحظه تحويل سال در ساعت ۱۸/ 9 صبح روز اول فرورين، با بوسيدن اقوام و خانواده و ارسال پيام های تبريک برای دوستان و گرفتن عيدی شروع شد، حالا به آخرين روزها رسيده؛ به چشم برهم زدنی اين روزهای آخرزمستان هم طی خواهد شد و درختان از خواب زمستانی بيدار خواهند شد و به انتظار صدای ساعت شماطه دار بهار خواهند ماند تا بار ديگر جوانه های نو، نويد لحظه های سلام تبريک و عيدی دهند. آنگاه روز از نو، روزی از نو و باز هم ما ميمانيم و يک تقويم که ورق ميخورد تا اين بار به آخرين روزهای سالی ديگر برسد... راستی سهم ما از اين روز و شب هايی که می آيند و بی وقفه می روند، چيست؟! چه حاصلی از گردش بی امان عقربه ها داريم و در کشتزار زندگی کدام بذر را که ديروز کاشته ايم و امروز داشته ايم، فردا درو خواهيم کرد؟!

عشق، نفرت، شوق، بيزاری، تمنا يا گريز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چيست؟!

بياييد دقايقی تامل کنيم ؛ خيلی به دور دستها نمی خواهيم برويم. همين شش ماه گذشته را مرور کنيم ؛ اگر زياد است به همين دو سه ماهی که از زمستان ميگذرد قناعت ميکنيم  و حتی اگر آن را هم سخت ميبينيد به ديروز خود، آری فقط ديروز خود نگاه کنيم .

چه کرده ايم ، چه کاشته ايم ، چه داشته يم و برای فردا چه به جا گذاشته ايم...

روزهای خط خطی شده عمر ، فرصت هايی بوده اند که ما در آنها به امروز خود لطف و مهربانی هديه کرده ايم يا به واسطه آنها ، بار کارهای انجام نشده و تاوان ناتوانی های گذشته را بر روی دوش امروز گذاشته ايم . و امروز هم که حالا داريم خط خطی اش ميکنيم ، فرصتی است که ما در آن داريم برای فردای خود بسته ای آماده ميکنيم ؛ بسته ای که ميتواند سرشار از خوبی ها ، شادی ها و عيدی ها باشد و يا شايد مملو از زشتی ها ، خستگی ها و دردها...

و همه اين روزها که آمده اند و رفته اند، به علاوه امروز و همه روزهايی که خواهند آمد و آنها هم خواهند رفت، تا آن روز که خودمان هم به همراه يکی از اين روزها خواهيم رفت، همه و همه، امروزی است برای فردايی بزرگ، ماندگار و جاويد...

فردايی که در آن پرده ها کنار خواهند رفت و ما به روشنی در رستاخيز الهی بسته هايی را تحويل می گيريم  که امروز داريم آنها را برای آن فردای سترگ آماده ميکنيم.

بار الهی اگر چه ره توشه ام در مسير رسيدن به تو اندک است اما به عنايت تو توکل دارم.

بد نیست بدونیم...

  بنویسید تا آرام شوید!

گاهی فشارهای عصبی به اندازه ای زیاد میشوند که افراد را به گریه انداخته یا موجب لرزش اندام آنها میشوند و این شرایط به اندازه ای وخیم میشود که گاهی سکته های مغزی و قلبی به وقوع می پیوندند. متخصصان معتقدند که نوشتن تا حدود زیادی به کاهش استرس کمک میکند. به گفته آنها ، یادداشت های روزانه درخصوص احساسات و شرایط میتواند ازبارعصبی ذهن و روح افراد بکاهد و به آنها درتخلیه احساسات روانی کمک کند. افکارو احساسات خود را بدون هیچ قضاوتی روی کاغذ بیاورید. به این ترتیب ازآنچه دردرون شما میگذرد آگاه میشوید. گام بعدی شناسایی منبع خشم و استرس و کمک به ایجاد تغییراست. بازبینی افکارو احساساتی که به رشته تحریردرآمده اند به شما کمک میکند درک بهتری ازاحساسات خود داشته باشید و راه های کنترل آن را به مطلوبترین شکل شناسایی کنید.

  یک فنجان قهوه برای نگاه مثبت!

شاید به نظرعجیب باشد اما یک فنجان قهوه داغ میتواند درمثبت کردن نگاه فردی که آن را می نوشد ، تاثیرداشته باشد. بین احساس مثبت و گرمای فیزیکی نوعی ارتباط برقراراست. گرمای فیزیکی میتواند موجب ایجاد حس خوشایندی درافراد شده و میزان علاقه و اعتماد آنها را افزایش دهد. نتایج  تحقیقات نشان میدهد که گرمای ناشی ازیک نوشیدنی داغ همانند قهوه ، روی بخشی ازمغزکه مربوط به بروزنگاه مثبت است ، تاثیرمی گذارد. روان شناسان می گویند درصورتی که به دنبال ایجاد نگاه مثبت هستید ، حمام با آب گرم ، نوشیدن قهوه وچای داغ و حتی سوپ گرم میتواند به شما کمک کند. پس اگرمیخواهید دریک ملاقات کاری دید مثبتی درطرف مقابل بوجود آورید ، به جای بستنی یا نوشیدنی های سرد ، قهوه گرم سفارش دهید.                                          

   شکسته شدن قلب ، یک پدیده ی واقعی!

درد ناشی ازشکسته شدن قلب ، بسیارشدیدترازدردهای بدنی است. متخصصان میگویند قلب شکسته بیشترازدردهای جسمی برای انسان آزاردهنده و رنج آوراست. این که قلب انسان میشکند فقط اصطلاحی دراشعارنیست بلکه یک پدیده ی واقعی است که واقعا به انسان آسیب میرساند. تحقیقات نشان میدهد دردی که ازفشارهای احساسی به انسان وارد میشود بسیارعمیق ترو طولانی ترازدرد ناشی ازجراحت ها و آسیب های جسمی است. این تنها  چوب ها و سنگ ها نیستند که به انسان آسیب میرسانند بلکه گاهی واژه ها بسیاردردناک ترهستند.